|
خدایی که بنده گانش را خلق کرد سپس نعمت های فراوان خود را بر آنها ارزانی داشت. خدایا دیگر نمیخواهم برای غیر از تو نفس بکشم ! خدایا دیگر نمیخواهم برای غیر از تو گامی بردارم ! خدایا دیگر میخواهم هر نفسم برای تو باشد ! خدایا دیگر میخواهم در هر کاری رضایت تو را در نظر بگیرم ! خدایا بندگی این و آن برام زجر آور شده دیگر میخواهم بنده ی تو باشم ! خدایا ! معبود من ! دیگر بی تو بودن را تحمل ندارم ! معبود من ! هر نفسم تو را میخواند ! معبود من ! دیگر تحمل نافرمانیت را ندارم ! خدای من دیگر تحمل چشم پوشی ات را ندارم، دیگر تحمل بخشندگی ات را ندارم، دیگر تحمل شکیباییت را ندارم ، دیگر تحمل فرصت هایت را ندارم، خدای من تاکی برای من فرصت خواهی داد! دیگر میخواهم به آغوشت برگردم ، میدانم هیچکس از گناهانم خبرندارند ولی تو که از همشون باخبری ، نمیدانم با این همه گناه چگونه این حرفو میزنم ولی میدانم که دوستم داری ، چون همه گناهانم را پوشانده ای و منو جلوی همه شرمسار نکردی، میدانم که خیلی کارها کرده ام که اگه از یکیشون کسی خبردار میشد... میدانم ........ آیا این دلیل بر این نیست که دوستم داری ! خدایا این چشم پوشی تو منو عذاب میدهد، خدایا نه روم میشود که بگم منو ببخش ونه میتوانم بگم که عذابم کن؛ با چه رویی بگم که منو ببخش تو که از اول حجتت را با من تمام کرده بودی تو که همه ی راه های شناختت را برای من چشانده بودی و چگونه میتوانم بگم که منو عذاب کن، با کدام تحمل میخواستم پشیمانیم را برایت ثابت کنم و در خواست عذاب کنم ولی یک چوب کبریت روشن کردم نوک انگشتم را نزدیکش بردم نتوانستم تحملش کنم؛ حال چگونه میتوانم درخواست عذاب تو را داشته باشم؛ خدای من ! معبود من ! با سری افتاده پایین و قلبی پر از شرمساری میگویم... خدای من ! میگویم... معبود من ! میگویم مرا ب ب خ ش !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:48  توسط مخلوق
|
بنام خالق هستی
تنها و قریب نشسته ام یاری ندارم ولی نه حرفم را پس میگیرم چون که خدا با من است او تمام هستیم است او تمام نیستیم است او همه چیز من است اوست که مرا از گل آفرید سپس از روح خود در درونم دمید و سپس گفت فتبارک الله احسن الخالقین. با وجود این همه نعمت که خدا مهرش را در دلمان جا داد و فطرتمان را خدا پرست قرار داد و راه و بی راهه را نشانمان داد و بعلاوه آن چیزی که در درونمان قرار داده باز برای هدایت ما پیامبرانی با معجزه ها و کتاب مبین برایمان فرستاد تا باشد که عقل خود را بکار بریم و بدنبال حقیقتی برویم که پایان نا پذیر است. عقل این را درک کرده است که ما روزی رهسپار خواهیم شد و اکثریت بشر به این باورند که عالم دیگری در کار است و تنها عده ای اندک میگویند که دنیا طبیعت است و ما زنده میشویم سپس میمیریم و دیگر تمام میشویم و اگر باز به انان با حقیقتی روشن صحبت کنیم می بینیم آنان نیز به خاطر کارهای زشت زیادی که کرده اند و حق هایی را که ناحق کرده اند پذیرای حقیقت نیستند. هر کس به زندگی خودش کمی فکر کند می بیند بیهوده نیافریده شده چون اگر خودش را بیهوده حس کند همان لحظه زندگی برای او تمام شده بحساب میاید. کاری که در اخرش حساب و کتاب نداشته باشد و برای هدفی خاص نباشد بیهوده و باطل است و با فطرت انسان سازگار نیست. دنیایی که ما در ان زندگی میکنیم اگر آخرتی در کار نباشد بیهوده است این همه تلاش، این همه گشت و گشتار اگر جزایی نداشته باشد... آیا خوب و بد با هم یکسانند؟! آیا نیکوکار با ستم کار یکسانند؟! کسی قدرتی پیدا کند و به همه زور بگوید و عده ای کثیری را به قتل برساند چگونه میشود او را مجازات کرد او صدها انسان بی گناه را کشته ولی در مقابل ان همه جان یک جان دارد آیا انساف است؟! آیا انساف است که دانا با نادان یکسان باشد؟! بهتر است کمی فکر کنیم... اگر کمی فکر کنیم می بینیم پشت این کارها هدفی بزرگ وجود دارد. خلاصه تر بگویم حساب و کتابی در کاراست؛ واضح تر بگویم بهشت و جهنمی در کار است ... شاید ساده تر از آن این باشد که خدایی در کار است .
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 15:52  توسط مخلوق
|
من از اول شروع كردم ولي بازم شكست خوردم
سخت است بنده گي بي عشق به خدايي خداييت سخت است خدايا خواستار عشقتم فقيرانه به دنبال عشقت هستم مرا ياري كن مي خواهم با تو دوست باشم ولي من كجا دوستي تو كجا دلي آشفته دارم سراغ تو ميگردد ولي من كجا دوستي تو كجا ولي بازم اميد دارم گله دارم از خودم كه چرا هر هوسم من اين بندگي را قبول ندارم بندگي بي عشق معنا ندارد در نماز اياك نعبد و اياك نستعين دروغ است (در نماز خودم) بايد خدا را شناخت بايد در نماز مدهوش شد بايد اياك نعبد و اياك نستعين را كه گفت اشك از چشماش جاري شود اين است بندگي هر چه هستم هر كه هستم با تو مستم! خدا پرستم! خدايا كمكم كن!
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 20:28  توسط مخلوق
|
من بی خبر از تو! من بی خبر از تو، در جستجوی یار بودم، ولی باز تو با من بودی. سختی ها را برایم آسان گرداندی و من در جستجوی یار بودم ولی تو با من بودی، برای هیچ و پوچ گریه میکردم، برای داشتن یار حسرت میکشیدم، ولی باز تو با من بودی. لحظه ها را بی خبر از تو گزراندم، بی خبر از تو به دنبال یار بودم ولی تو با من بودی. من نادان از وجود تو ولی تو با من بودی، من بی خبر از تو به دنبال یاریگر ولی، تو یاورم بودی. آری حالا می فهمم که چه کسی بود مرا از تاریکی ها به به روشنایی کشید، آری تو بودی. من شرمنده از تو، تو بخشنده بودی، من نا امید از همه جا تو امید دهنده بودی. من بی پناه بودم، آری تو پناه دهنده بودی، من غمگین از همه جا، تو آرامش دهنده بودی. من بی خبر از تو، تو با من بودی. در روز ها ی ناخوشیم و بدبختیم کسی کنارم نبود، ولی تو بامن بودی، من راه فرار میگشتم، تو راحل بودی. من شکسته از خود در آرزوی مرگ بودم ولی باز تو مرا امید دادی. من بی خبر از تو تو با من بودی. آری اگه کمی فکر کنم میبینم همیشه با من بودی، حتی موقعی که نافرمانیت میکردم. من بی خبر از تو تو با من بودی. من بی خبر از تو، تو با من بودی.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:1  توسط مخلوق
|
من و خدا خدایا میدانم که همیشه با من هستی حتی اگر من فراموشت کنم تو منو فراموش نمی کنی. بار پروردگارا! اگه تو منو به حال خودم رها کنی، نا امید از همه جا باز بسوی تو بر میگردم. خدایا اگر یاد تو کنم لطف توست و اگر فراموشت کنم بدی من است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 17:52  توسط مخلوق
|
خدا شناسی سپاس خداوندی را، که بی آن که دیده شود شناخته شده، و بی آنکه اندیشه ای به کار گیرد آفریننده است. خدایی که همیشه بوده و تا ابد خواهد بود، آنجا که نه از آسمان دارای برج های زیبا خبری بود، و نه از پرده های فروافتاده اثری به چشم میخورد، نه شبی تاریک و نه دریایی آرام، نه کوهی با راه های گشودهف نه درُه ای پر پیچ و خم، نه زمین گسترده و نه آفریده های پراکنده وجود داشت. خدا، پدید آورندۀ پدیده ها و وارث همگان است. خدای آنان و روزی دهنده ایشان است، آفتاب و ماه به رضایت او می گردند که هر تازه ای را کهنه، و هر دوری را نزدیک می گردانند. خدا، روزی مخلوقات را تقسیم کرد، و کردار و رفتارشان را بر شمرد، از نفس ها که می زنند، و نگاه های دزدیده که دارند، و راز هایی که در سینه ها پنهان کردند. و جایگاه پدیده ها را در شکم مادران و پشت پدران تا روز تولُد و سرامد زندگی و مرگ،همه را میداند. اوست خدایی که همهء وسعتی که رحمتش دارد، کیفرش بر دشمنان سخت است و با سخت گیری که دارد، رحمتش همه دوستان را فرا گرفته است، هر کس که با او به مبارزه برخیزد، (خداوند) بر او غلبه میکند، و هر کس دشمنی ورزد هلاکش می سازد. هر کس با او کینه و دشمنی ورزد تیره روزش کند، و بر دشمنانش پیروز است، هر کس به او توکل نماید، او را کفایت کند، و هر کس از او بخواهد، می پردازد، و هر کس برای خدا به محتاجان قرض دهد، وامش را بپردازد، و هر که او را سپاس گوید، پاداش نیکو دهد. خطبۀ 90 ( نهج ابلاغه )
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 0:17  توسط مخلوق
|
بنام خالق هستی بار خدایا تا می خواهم با تو حرف بزنم تمام بدنم می لرزد، قلبم آب می شود، صدایم می لرزد و از خود بی خود میشوم. خدایا! مرا به سوی خود بکش تا جانم آرام گیرد. بار پروردگارا من نیستم و هرچه هست از توست، هستی من از توست. پروردگارا بدی ام از من است و خوبی ام اگر است همه از توست. پروردگارا تو مرا پاک آفریدی و این من بودم که خودم را ناپاک کردم. پروردگارا تو مرا صاف و صادق آفریدی و اگر دورویی چهره ام را پوشانده خود کرده ام. پروردگارا دانشم از توست و نادانیم از من است. پروردگارا تو مرا بینا آفریدی اگر خوبی ها را نمیبینم و به طرف بدی ها میروم خود چشمام را بسته ام. پروردگارا تو قلب را در من جای دادی و محبت را در آن گنجاندی و من به طرف کینه ها رفتم. (( و گواهی می دهم که خدایی نیست جز خدای یکتا، آغاز، اوست که پیش از او چیزی نیست، و پایان همه اوست که بی نهایت است. پندارها برای او صفتی نمی توانند فراهم آورند، و عقل ها از درک کیفیّت او درمانده اند، نه جزیی برای او میتوان تصوُر کرد و نه تبعیض پذیر است، و نه چشم ها و قلب ها می توانند او را به درستی فراگیرند.)) خطبۀ 85 ((نهج البلاغه))
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:22  توسط مخلوق
|
رحمان و رحیم الله ادیله منیم تانریم من سنن اوزاق دوشمیشتیم، اورییم سخلیدی بیلمیدیم کی نیه گورا، اوری بیرین سسلیدی بیلمیدیم کیمی، باقریم قان اولمشدی بیل میدیم نیه گورا؛ سن منی سسله دین، اورییمی آشدون، اوزوی منه حس التدوردون، سونرا من سنی گزدیم؛ گزدیم اما تاپا بیلمیدیم، هر یری گزدیم، هر کیمی گزدیم، تاپاممادیم، اوزومه باخدیم گوردوم سن منیم ایچیم د سن، بیر لحظه سنی حس ایتدیم، بهشتی نینییم، سن اولان یرده. بهشت منیم ایچیمددی؛ بیر دفعه د من او حسی ایستییم، آی الله نه گشی حسدی، بیر دفعه د ایستییم؛ آی الله من بهشتی ایستمییم، بهشت سن اوزون سن، من رضایتوی ایستییم، گوزلریمی یومییم قلبیمون سسینه قولاق آسییم بلکه سنی حس الییم، بیلییم گوناهیم چوخدی، یاخشیلیغیم یوخدی، بیلییم چوخ اوزدوام ببله گوناهنن گنه سنی سسلییم، آخی چارم یوک، سنن باشکا بیر کسیم یوک، سن منه باخ ماسون بیلییم بیر دلی اوللام؛ یالواریرام آی الله سن منی اوز حالیما براخما کی یولی ایتوررم، بیلییم من د او لییاقت یوخدو کی منه بیر باخاسان ولی سنون رحیم لیغوعا ایمانیم وار اونا گورادا امیدیم چوخدو. آی الله بیر رحم ایله بیزلره کی باتلاقا باتمیشوی. سنه توکل. (( خداوندا، چه دارد آن کس که تو را ندارد و چه ندارد آن کس که تو را دارد!))
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:25  توسط مخلوق
|
بسمه الله الرحمن الرحیم بندگان من، از تو درباره من سوال کنند، (بگو: ) من نزدیکم، دعای دعا کننده رابه هنگامی که مرا می خواند، پاسخ می گویم. پس باید دعوت مرا بپذیرند، و به من ایمان بیاورند، با شد که راه یابند. بقره (186) خدایا خودم را به تو میسپارم ودر همه کارهایم به تو توکل میکنم باشد که راه یابم. بار خدایا تو به لطف خود از ظلم و ستمی که ما در باره خود کرده ایم بگذر وما رابه حال خود وامگذار. خدایا ایمان دارم که صدایم را میشنوی، خدایا مرا به راه راست هدایت کن و ایمانم راقوی کن. خدایا خودم را میسپارم به تو بدون توجه به این و آن، بدون توجه به چپ وراست. خدایا حس میکنم تورا، در وجودم هستی و با من حرف میزنی، خدایا تو به من آرامش میدهی. خدایا به تو پناه می برم از دست وسوسه های جن وانس، خدایا مرا پناه بده ؛ مرا هدایت کن. (( دیر به تو عشق ورزیدم ای زیبای دیرینه و حالینه دیر به تو عشق ورزیدم که تو در درونم بودی اما من به بیرون پرداختم، من تو را با بی میلی از هجران، در میان آفریده های زیبایت جستجو کردم. تو در درون من بودی و من در تو ماوا نگرفته بودم. با آن چه که در تو نبوده و هرگز نخواهد بود از تو دور افتادم. لیک مرا فرا خواندی و خروش بر آوردی تا از کری ام رهایی یابم اما تجلی تو بر من تابید و کوری ام را نیز زدود رایحه دل انگیزت را سوی من فرستادی، آن را بوییدم و اینک برای تو نفس می کشم. به من طعم محبتب را چشاندی و اینک تشنه و گرسنه طعم ناب توام و مرا لمس کردی و من در آتش آرامش تو سوختم.)) سنت آکوستین( خودت را به او بسپار..!)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 17:8  توسط مخلوق
|
|
|